مسعود پیرهادی
تاریخ گاهی چنان بیرحمانه با سیاستمداران شوخی میکند که نتیجه سیاستشان درست در نقطه مقابل هدفشان میایستد. شاید یکی از روشنترین نمونههای آن را بتوان در تلاش ترامپ برای احیای یکجانبهگرایی آمریکایی دید؛ تلاشی که قرار بود دوباره واشنگتن را در جایگاه تنظیمکننده اصلی جهان بنشاند، اما در عمل به تقویت روندی کمک کرده که جهان را بیش از گذشته به سمت چندقطبی شدن و چندجانبهگرایی برده است.
منطق فشار، تحریم، تهدید و معاملههای یکجانبه این بود که کشورها را از یکدیگر دور کند و هرکدام را وادار به تنظیم رفتار خود با اراده آمریکا سازد؛ اما نتیجه در مواردی معکوس شد. چین و روسیه به هم نزدیکتر شدند، همکاریهای غیرغربی گسترش یافت و سازوکارهایی مانند BRICS و سازمان همکاری شانگهای اهمیت بیشتری پیدا کردند.
ایران نیز یکی از مهمترین نمونههای این تغییر است. سیاست انزواسازی قرار بود ایران را از معادلات جهانی کنار بزند، اما تهران امروز عضو BRICS و سازمان همکاری شانگهای است و روابط خود را با چین و روسیه در قالب همکاریهای بلندمدتتر توسعه داده است. ایران دیگر صرفا موضوعی در دستور کار قدرتهای بزرگ نیست؛ خود به یکی از بازیگرانی تبدیل شده که در محاسبات نظم در حال شکلگیری باید دیده شود.
این البته به معنای پایان اختلافات ایران با غرب یا شکلگیری یک اتحاد بینقص میان تهران، پکن و مسکو نیست. اما یک واقعیت مهم را نمیتوان انکار کرد و آن اینکه جهان دیگر آن جهان تکقطبی گذشته نیست که با فشار یک قدرت بتوان کشوری را از معادلات بینالمللی حذف کرد.
شاید یکی از تناقضهای بزرگ سیاست ترامپ همین باشد؛ هرچه بیشتر کوشید یکجانبهگرایی را احیا کند، دیگران بیشتر به فکر ساختن سازوکارهای مستقل افتادند؛ و هرچه بیشتر برای منزوی کردن ایران فشار آورد، ایران بیشتر به شبکههایی پیوند خورد که خود بخشی از معماری جهان چندقطبی آیندهاند.
امروز دیگر مسئله این نیست که آیا ایران در جهان جدید جایی دارد یا نه؛ مسئله این است که چگونه باید از این موقعیت، از «حضور در معادلات» به «اثرگذاری بر معادلات» رسید.
چون شاید پروژهای که قرار بود ایران را از جهان حذف کند، ناخواسته به جهانی کمک کرده باشد که برای تعریف خود، بیش از گذشته ناگزیر از دیدن ایران است.