پیچ تند در روابط آمریکا و اروپا
سخنان امانوئل ماکرون در داووس ــ با کنایه به «چشم طمع» واشنگتن به گرینلند و هشدار درباره حرکت جهان به سمت «نظمِ بیقانونِ قانونِ قویتر» ــ بیش از آنکه یک جدل لفظی مقطعی باشد، نشانهای از فرسایش تدریجی ستون فقرات روابط فراآتلانتیکی است. اگر اروپا تا دیروز اختلاف با آمریکا را در حاشیه میدید و اصل را بر «همسویی راهبردی» میگذاشت، امروز با مجموعهای از علائم مواجه است که تکرار آنها دیگر تصادف نیست: از ابهامگوییهای ترامپ درباره اوکراین و هزینههای امنیتی اروپا گرفته تا ادبیات فشار برای واداشتن متحدان به تبعیت، و اکنون هم حساسیتبرانگیزترین نقطه یعنی طرح ادعاها یا اشاراتی درباره تصرف یا کنترل گرینلند؛ منطقهای که هرچند جغرافیایش در حاشیه قطب است، اما از نظر حقوقی به اروپا و از منظر ژئوپلیتیکی به قلب رقابت قدرتهای بزرگ متصل است.
واقعبینانهتر آن است که آینده روابط آمریکا و اروپا را نه در قالب فروپاشی یک اتحاد و نه در قالب بازگشت به دوران طلایی پس از جنگ سرد تحلیل کنیم.
مسیر محتمل، تبدیل شدن این رابطه به شراکتی سردتر، معاملهمحورتر و همراه با چانهزنیهای دائمی است. آمریکا همچنان به اروپا برای مهار روسیه، اداره ناتو و مدیریت رقابت با چین نیاز دارد و اروپا نیز دستکم در کوتاهمدت بدون چتر امنیتی و اطلاعاتی آمریکا با هزینهای بسیار سنگین برای دفاع مستقل روبهرو خواهد بود. اما کیفیت این وابستگی در حال دگرگونی است. در واشنگتن، بهویژه اگر نگاه ترامپی دست بالا را داشته باشد، روایت «اتحاد مبتنی بر ارزشها» بهتدریج جای خود را به «اتحاد مبتنی بر قیمت» میدهد؛ سهم بالاتر اروپا در هزینههای دفاعی، خرید بیشتر تسلیحات، همسویی سختگیرانهتر در پرونده چین و انعطاف کمتر در موضوعاتی که آمریکا آنها را اولویت فوری خود میداند. در سوی دیگر، اروپا که سالها ایده «خودمختاری راهبردی» را تکرار کرده بود، اکنون بهدلایل عینیتر و اضطراریتر ناگزیر است بر همان مسیر پا بفشارد؛ از افزایش سرمایهگذاری دفاعی تا تقویت توان صنعتی و کاهش شکنندگی در انرژی، فناوری و زنجیره تأمین. در این میان، پرونده گرینلند صرفاً یک موضوع جغرافیایی نیست، بلکه نمادی از تضاد دو نگاه است: اروپا آن را آزمونی برای احترام به حاکمیت و قواعد میبیند و آمریکا، اگر منطق قدرت بر آن غالب شود، ممکن است آن را مسئلهای ژئوپلیتیک بداند که میتوان با زبان فشار و معامله پیش برد. همین تفاوت نگاه، حتی اگر همکاریهای عملی ادامه یابد، شکاف روانی و سیاسی را عمیقتر میکند.
در این تصویر کلی، اوکراین نقطهای است که میتواند آتلانتیک را «کج» کند. ابهام در مواضع ترامپ درباره تداوم حمایت از کییف، برای اروپا یک اختلاف نظر معمولی نیست؛ تهدیدی علیه معماری امنیتی قاره است. اگر اروپا به این جمعبندی برسد که واشنگتن حاضر است امنیت قاره را به یک توافق سریع یا یک معامله بزرگ گره بزند، به احتمال زیاد دو روند همزمان شکل میگیرد: از یکسو اروپا با شتاب بیشتری به سمت توانمندسازی دفاعی و استقلال نسبی حرکت میکند، هرچند ناهمگونیهای داخلی آن اجازه جهش یکپارچه و فوری را نمیدهد؛ و از سوی دیگر، همسویی سیاسی اروپا با آمریکا شکنندهتر میشود و جای خود را به بدگمانی، چانهزنی و شرطگذاری میدهد.
درگیریهای لفظی با ماکرون نیز در همین چارچوب معنا پیدا میکند. درست است که رسانهها معمولاً این جدلها را بزرگ میکنند، اما اینبار مسأله صرفاً تندی ادبیات نیست؛ ماکرون در داووس عملاً به اضطراب اروپا درباره آینده نظم بینالملل اشاره کرد و گفت جهان به سمت بیقانونی و بازگشت جاهطلبیهای توسعهطلبانه میرود و اروپا باید از چندجانبهگرایی و حاکمیت قانون دفاع کند. حتی اگر بسیاری در جنوب جهانی به دلیل رفتار دوگانه غرب، از جمله در پرونده فلسطین، این ادعا را با تردید بنگرند، نفسِ نگرانی اروپا واقعی است و از دل یک نااطمینانی بزرگ نسبت به قابلیت پیشبینی آمریکا تغذیه میشود.
اما پرسش مهمتر برای ما این است که این شکافهای رو به گسترش در روابط آمریکا و اروپا، چه اثری میتواند بر روابط اروپا با ایران بگذارد. پاسخ این است که اثر میگذارد، اما نه به شکل ساده و خطی. از یک سو، هرچه اروپا احساس کند واشنگتن کمتر قابل پیشبینی است، انگیزه بیشتری برای حفظ حداقلی از ابزارهای دیپلماتیک مستقل پیدا میکند؛ ابزارهایی که میتواند در قبال ایران به شکل تلاش برای مدیریت تنش، جلوگیری از بحرانهای ناخواسته، یا پیگیری توافقهای محدود و مرحلهای در حوزههای انسانی و فنی بروز کند. اروپا همچنین نسبت به ثبات انرژی و امنیت کریدورها حساس است و هر تشدیدی در رقابت قدرتهای بزرگ یا ناامنیهای پیرامونی میتواند آن را به سمت فعالتر شدن دیپلماسی سوق دهد. با این حال، سوی دیگر ماجرا محدودیتهای ساختاری اروپا است. تجربه برجام روشن کرد که حتی اگر اراده سیاسی در برخی پایتختهای اروپایی وجود داشته باشد، تا زمانی که اروپا در حوزه مالی و بانکی و بیمه و سرمایهگذاری زیر سایه تحریمهای ثانویه آمریکا قرار دارد، ظرفیت عملی آن برای گشودن مسیر اقتصادی معنادار با ایران محدود خواهد بود. بنابراین ممکن است اروپا در گفتار مستقلتر شود، اما در عمل، بهویژه در حوزه اقتصاد، محافظهکاریاش ادامه پیدا کند.
از این هم مهمتر، رفتار اروپا در قبال ایران فقط تابع واشنگتن نیست. متغیرهای امنیت داخلی، حساسیتهای حقوقی و سیاسی درون اروپا، وضعیت تنشهای منطقهای و نیز نوع موازنهگیری اروپا در برابر چین و روسیه نقش تعیینکننده دارند. هرچه اروپا در رقابت با چین و روسیه سختگیرانهتر شود، ممکن است تعامل اقتصادی بزرگ با ایران را نیز پرریسکتر ببیند، بهخصوص اگر تهران در ادراک برخی پایتختها در امتداد همان موازنه بزرگ تعریف شود. از همین رو، اتکا به این تصور که شکاف آمریکا و اروپا بهطور خودکار به گشایش بزرگ در روابط ایران و اروپا منجر میشود، یک خوشبینی غیرواقعبینانه است.
جمعبندی آن است که روابط آمریکا و اروپا به سمت اتحادی کمهیجانتر، پرچانهزنیتر و معاملهمحور حرکت میکند. اروپا احتمالاً زبان استقلال را بلندتر تکرار خواهد کرد، اما استقلال عملیاش محدود و تدریجی خواهد بود. ایران میتواند از شکافهای سیاسی برای کسب فضا در دیپلماسی و کاهش تنش بهره ببرد و شاید مسیرهایی برای گفتوگوهای محدود و مدیریت بحران بازتر شود، اما انتظار چرخش بزرگ اقتصادی از سوی اروپا، بدون تغییر در معادله تحریمها و ریسکهای بانکی و امنیتی، واقعبینانه نیست. داووس امسال یک پیام روشن داشت: «قانون» در جهان امروز بیش از همیشه به «قدرت» گره خورده و اروپا تازه دارد با این واقعیت کنار میآید؛ و ایران نیز اگر به دنبال اثرگذاری بر رفتار اروپا است، باید بداند که کلید اصلی نه در سخنرانیها، بلکه در نسبت میان امنیت، ریسک اقتصادی و هزینههای تعامل نهفته است.
واقعبینانهتر آن است که آینده روابط آمریکا و اروپا را نه در قالب فروپاشی یک اتحاد و نه در قالب بازگشت به دوران طلایی پس از جنگ سرد تحلیل کنیم.
مسیر محتمل، تبدیل شدن این رابطه به شراکتی سردتر، معاملهمحورتر و همراه با چانهزنیهای دائمی است. آمریکا همچنان به اروپا برای مهار روسیه، اداره ناتو و مدیریت رقابت با چین نیاز دارد و اروپا نیز دستکم در کوتاهمدت بدون چتر امنیتی و اطلاعاتی آمریکا با هزینهای بسیار سنگین برای دفاع مستقل روبهرو خواهد بود. اما کیفیت این وابستگی در حال دگرگونی است. در واشنگتن، بهویژه اگر نگاه ترامپی دست بالا را داشته باشد، روایت «اتحاد مبتنی بر ارزشها» بهتدریج جای خود را به «اتحاد مبتنی بر قیمت» میدهد؛ سهم بالاتر اروپا در هزینههای دفاعی، خرید بیشتر تسلیحات، همسویی سختگیرانهتر در پرونده چین و انعطاف کمتر در موضوعاتی که آمریکا آنها را اولویت فوری خود میداند. در سوی دیگر، اروپا که سالها ایده «خودمختاری راهبردی» را تکرار کرده بود، اکنون بهدلایل عینیتر و اضطراریتر ناگزیر است بر همان مسیر پا بفشارد؛ از افزایش سرمایهگذاری دفاعی تا تقویت توان صنعتی و کاهش شکنندگی در انرژی، فناوری و زنجیره تأمین. در این میان، پرونده گرینلند صرفاً یک موضوع جغرافیایی نیست، بلکه نمادی از تضاد دو نگاه است: اروپا آن را آزمونی برای احترام به حاکمیت و قواعد میبیند و آمریکا، اگر منطق قدرت بر آن غالب شود، ممکن است آن را مسئلهای ژئوپلیتیک بداند که میتوان با زبان فشار و معامله پیش برد. همین تفاوت نگاه، حتی اگر همکاریهای عملی ادامه یابد، شکاف روانی و سیاسی را عمیقتر میکند.
در این تصویر کلی، اوکراین نقطهای است که میتواند آتلانتیک را «کج» کند. ابهام در مواضع ترامپ درباره تداوم حمایت از کییف، برای اروپا یک اختلاف نظر معمولی نیست؛ تهدیدی علیه معماری امنیتی قاره است. اگر اروپا به این جمعبندی برسد که واشنگتن حاضر است امنیت قاره را به یک توافق سریع یا یک معامله بزرگ گره بزند، به احتمال زیاد دو روند همزمان شکل میگیرد: از یکسو اروپا با شتاب بیشتری به سمت توانمندسازی دفاعی و استقلال نسبی حرکت میکند، هرچند ناهمگونیهای داخلی آن اجازه جهش یکپارچه و فوری را نمیدهد؛ و از سوی دیگر، همسویی سیاسی اروپا با آمریکا شکنندهتر میشود و جای خود را به بدگمانی، چانهزنی و شرطگذاری میدهد.
درگیریهای لفظی با ماکرون نیز در همین چارچوب معنا پیدا میکند. درست است که رسانهها معمولاً این جدلها را بزرگ میکنند، اما اینبار مسأله صرفاً تندی ادبیات نیست؛ ماکرون در داووس عملاً به اضطراب اروپا درباره آینده نظم بینالملل اشاره کرد و گفت جهان به سمت بیقانونی و بازگشت جاهطلبیهای توسعهطلبانه میرود و اروپا باید از چندجانبهگرایی و حاکمیت قانون دفاع کند. حتی اگر بسیاری در جنوب جهانی به دلیل رفتار دوگانه غرب، از جمله در پرونده فلسطین، این ادعا را با تردید بنگرند، نفسِ نگرانی اروپا واقعی است و از دل یک نااطمینانی بزرگ نسبت به قابلیت پیشبینی آمریکا تغذیه میشود.
اما پرسش مهمتر برای ما این است که این شکافهای رو به گسترش در روابط آمریکا و اروپا، چه اثری میتواند بر روابط اروپا با ایران بگذارد. پاسخ این است که اثر میگذارد، اما نه به شکل ساده و خطی. از یک سو، هرچه اروپا احساس کند واشنگتن کمتر قابل پیشبینی است، انگیزه بیشتری برای حفظ حداقلی از ابزارهای دیپلماتیک مستقل پیدا میکند؛ ابزارهایی که میتواند در قبال ایران به شکل تلاش برای مدیریت تنش، جلوگیری از بحرانهای ناخواسته، یا پیگیری توافقهای محدود و مرحلهای در حوزههای انسانی و فنی بروز کند. اروپا همچنین نسبت به ثبات انرژی و امنیت کریدورها حساس است و هر تشدیدی در رقابت قدرتهای بزرگ یا ناامنیهای پیرامونی میتواند آن را به سمت فعالتر شدن دیپلماسی سوق دهد. با این حال، سوی دیگر ماجرا محدودیتهای ساختاری اروپا است. تجربه برجام روشن کرد که حتی اگر اراده سیاسی در برخی پایتختهای اروپایی وجود داشته باشد، تا زمانی که اروپا در حوزه مالی و بانکی و بیمه و سرمایهگذاری زیر سایه تحریمهای ثانویه آمریکا قرار دارد، ظرفیت عملی آن برای گشودن مسیر اقتصادی معنادار با ایران محدود خواهد بود. بنابراین ممکن است اروپا در گفتار مستقلتر شود، اما در عمل، بهویژه در حوزه اقتصاد، محافظهکاریاش ادامه پیدا کند.
از این هم مهمتر، رفتار اروپا در قبال ایران فقط تابع واشنگتن نیست. متغیرهای امنیت داخلی، حساسیتهای حقوقی و سیاسی درون اروپا، وضعیت تنشهای منطقهای و نیز نوع موازنهگیری اروپا در برابر چین و روسیه نقش تعیینکننده دارند. هرچه اروپا در رقابت با چین و روسیه سختگیرانهتر شود، ممکن است تعامل اقتصادی بزرگ با ایران را نیز پرریسکتر ببیند، بهخصوص اگر تهران در ادراک برخی پایتختها در امتداد همان موازنه بزرگ تعریف شود. از همین رو، اتکا به این تصور که شکاف آمریکا و اروپا بهطور خودکار به گشایش بزرگ در روابط ایران و اروپا منجر میشود، یک خوشبینی غیرواقعبینانه است.
جمعبندی آن است که روابط آمریکا و اروپا به سمت اتحادی کمهیجانتر، پرچانهزنیتر و معاملهمحور حرکت میکند. اروپا احتمالاً زبان استقلال را بلندتر تکرار خواهد کرد، اما استقلال عملیاش محدود و تدریجی خواهد بود. ایران میتواند از شکافهای سیاسی برای کسب فضا در دیپلماسی و کاهش تنش بهره ببرد و شاید مسیرهایی برای گفتوگوهای محدود و مدیریت بحران بازتر شود، اما انتظار چرخش بزرگ اقتصادی از سوی اروپا، بدون تغییر در معادله تحریمها و ریسکهای بانکی و امنیتی، واقعبینانه نیست. داووس امسال یک پیام روشن داشت: «قانون» در جهان امروز بیش از همیشه به «قدرت» گره خورده و اروپا تازه دارد با این واقعیت کنار میآید؛ و ایران نیز اگر به دنبال اثرگذاری بر رفتار اروپا است، باید بداند که کلید اصلی نه در سخنرانیها، بلکه در نسبت میان امنیت، ریسک اقتصادی و هزینههای تعامل نهفته است.



