پیش از آنکه از «جنگ با قدرتهای بزرگ» بگوییم، باید پرسید چند بار ایران پای میز مذاکره بود و غافلگیرانه هدف حمله قرار گرفت؟
آدرس غلط در میانه آتش
گروه سیاسی
طرح دوباره ایده رجوع به رأی مردم درباره نسبت ایران با قدرتهای بزرگ، دوباره با یک صورتبندی آشنا همراه شده است: اگر قرار است کشور برای سالهای طولانی با قدرتهای بزرگ درگیر باشد، باید از مردم پرسید آیا چنین مسیری را میپذیرند یا نه. در این نگاه، مسئله اصلی به یک دوگانه ساده تقلیل پیدا میکند؛ مذاکره و صلح در یک سو و جنگ و تقابل در سوی دیگر. اما تجربه سالهای اخیر ایران نشان میدهد این دوگانه، دستکم در صورتبندی فعلی، با واقعیت میدان و دیپلماسی سازگار نیست. مسئله این نیست که ایران باید «با قدرتهای بزرگ بجنگد». هیچ عقل سیاسی و راهبردی، جنگ را بهعنوان هدف مطلوب سیاست خارجی تعریف نمیکند. مسئله این است که آیا صرفاً انتخاب ایران میان جنگ و صلح تعیینکننده نتیجه است یا رفتار طرف مقابل نیز در این معادله نقش دارد؟ و دقیقتر از آن، آیا میتوان مذاکره را چنان تصور کرد که گویی بهخودیخود ضامن امنیت و صلح است؟ واقعیت چند سال گذشته پاسخ روشنی به این پرسش داده است. در مقاطع متعددی، ایران در حال گفتوگو و مذاکره بوده، اما عملیات نظامی دقیقاً در همان فضایی رخ داده که مسیر دیپلماسی هنوز بسته نشده بود.
این مسئله بهویژه در تجربه مذاکرات هستهای و سپس گفتوگوهای مربوط به پایان جنگ قابل مشاهده است.
نخستین نمونه روشن، خرداد ۱۴۰۴ است. ایران و آمریکا پس از چند دور گفتوگوی هستهای در مسقط و رم، در آستانه دور ششم مذاکرات قرار داشتند. مقامهای عمانی حتی ۱۵ ژوئن را بهعنوان زمان برگزاری دور ششم در مسقط اعلام کرده بودند. با این حال، یک روز بعد از اعلام رسمی زمان مذاکرات، رژیم صهیونیستی حمله گسترده خود به ایران را آغاز کرد و دور ششم عملاً لغو شد. رویترز نیز گزارش داده است که مذاکرات هستهای عمان تنها یک روز پس از آغاز حمله اسرائیل لغو شد. این اتفاق، صرفاً یک حادثه جانبی نبود. حمله درست در زمانی رخ داد که یک مسیر دیپلماتیک فعال میان ایران و آمریکا وجود داشت و قرار بود گفتوگوها ادامه پیدا کند. حتی رئیسجمهور آمریکا در واکنشهای اولیه خود به حمله اسرائیل، همزمان از ضرورت بازگشت ایران به توافق و ادامه مسیر مذاکره سخن گفت. یعنی از یک سو عملیات نظامی آغاز شده بود و از سوی دیگر، ادبیات سیاسی واشنگتن همچنان از «توافق» و «مذاکره» صحبت میکرد. اما اگر این تجربه صرفاً یک استثنا بود، میشد آن را کنار گذاشت. مسئله آنجاست که در سال ۱۴۰۵ نیز الگوی مشابهی تکرار شد. پس از آغاز جنگ جدید در اسفند ۱۴۰۴ و برقراری آتشبس در فروردین ۱۴۰۵، ایران و آمریکا هفتهها از مسیر میانجیها و مذاکرات غیرمستقیم برای رسیدن به توافقی درباره پایان جنگ، تحریمها، تنگه هرمز و مسائل هستهای گفتوگو کردند. در اواخر اردیبهشت حتی گزارشهایی درباره نزدیکشدن دو طرف به یک تفاهم موقت منتشر شد. رویترز در ۲۶ مه گزارش کرد که تهران و واشنگتن بر سر چارچوبی برای تمدید آتشبس، ازسرگیری کشتیرانی در تنگه هرمز و کاهش بخشی از فشارهای اقتصادی به پیشرفتهایی دست یافتهاند؛ مذاکرات قرار بود برای رسیدن به توافق نهایی ادامه پیدا کند.
اما درست در همین فضای دیپلماتیک، ایالات متحده به اهدافی در جنوب ایران حمله کرد. گزارشها از حمله به قایقها و تأسیسات موشکی ایران در حالی منتشر شد که همزمان خبرهایی درباره پیشرفت مذاکرات پایان جنگ منتشر شده بود. یورونیوز نیز صراحتاً این رویداد را با عنوان «حملات در میانه مذاکرات» گزارش کرد.
چند روز بعد نیز تنش نظامی در شرایطی ادامه داشت که گفتوگوها هنوز بهطور کامل از بین نرفته بود. حتی در خردادماه، همزمان با مذاکرات، مقامهای آمریکایی از حملات جدید به ایران سخن میگفتند و دونالد ترامپ در همان مقطع از یک سو تهدید نظامی میکرد و از سوی دیگر میگفت مسیر توافق هنوز باز است. در ۱۰ ژوئن، ترامپ پس از حملات آمریکا به مواضع ایران اعلام کرد که حمله دیگری نیز انجام خواهد شد و همزمان مدعی شد ایران در مذاکرات در حال وقتکشی است؛ گزارش همان روز تأکید میکرد که میانجیها برای بازگرداندن مذاکرات به مسیر اصلی در تلاش بودند.
از این منظر، سخن گفتن از اینکه «چرا ایران با قدرتهای بزرگ میجنگد؟» بدون اشاره به رفتار طرف مقابل، یک حذف مهم از صورت مسئله است. ایران میتواند مذاکره کند، اما نمیتواند تصمیم طرف مقابل برای حمله را کنترل کند. مذاکره کردن نیز به این معنا نیست که طرف مقابل الزاماً به همان میزان به قواعد مذاکره متعهد است.
حتی در خرداد ۱۴۰۵، زمانی که دور تازهای از گفتوگوهای ایران و آمریکا در سوئیس آغاز شد، گزارشها نشان میداد که مذاکرات با وجود نشانههایی از پیشرفت، در سایه تهدیدهای مستقیم رئیسجمهور آمریکا جریان دارد. در همان روز نخست، مقامهای آمریکایی از تغییر رفتار ایران سخن گفتند و همزمان تهدیدهای صریح درباره حمله و تنگه هرمز مطرح شد. با این حال، کانال گفتوگو باز ماند و طرفهای میانجی برای جلوگیری از فروپاشی مذاکرات فعال بودند. بنابراین، اگر قرار است از تجربه سالهای اخیر نتیجهای برای سیاست خارجی ایران استخراج شود، نخستین نتیجه نباید این باشد که «مذاکره بیفایده است» و البته نباید این باشد که «مذاکره بهتنهایی کافی است». نتیجه واقعی چیز دیگری است: دیپلماسی بدون قدرت بازدارندگی، ضمانت امنیت ندارد. این همان نقطهای است که مفهوم «صلح» باید از یک شعار سیاسی به یک مسئله واقعی امنیت ملی تبدیل شود. کشوری که میخواهد مذاکره کند، باید توانایی رد کردن توافق نامطلوب را داشته باشد. کشوری که میخواهد از جنگ جلوگیری کند، باید هزینه جنگ را برای طرف مقابل بالا ببرد. و کشوری که در برابر تهدید نظامی، تمام ظرفیت دفاعی خود را کنار بگذارد به امید اینکه «دیپلماسی» به تنهایی امنیتش را حفظ خواهد کرد، عملاً قدرت تصمیمگیری خود را به طرف مقابل واگذار کرده است.
از همینجا میتوان به پرسش دوم درباره «رفراندوم» رسید. رجوع به مردم، فینفسه نه امر مذمومی است و نه مسئلهای که بتوان اصل آن را زیر سؤال برد. اما هیچ همهپرسی جدی و مسئلهمحوری نمیتواند بر مبنای یک دوگانه غیرواقعی طراحی شود. اینکه از مردم پرسیده شود «آیا میخواهید ۲۰ سال دیگر با قدرتهای بزرگ بجنگیم؟» اساساً پیشاپیش پاسخ مورد نظر را در صورت سؤال گذاشته است.
سؤال واقعی باید دقیقتر باشد: آیا مردم میخواهند کشورشان برای تأمین منافع ملی مذاکره کند؟ پاسخ به این سؤال بهاحتمال زیاد روشن است. اما آیا مردم میخواهند برای جلوگیری از جنگ، اهرمهای قدرت خود را کنار بگذارند؟ این دیگر سؤال متفاوتی است. آیا باید برای رسیدن به توافق، از حق غنیسازی، توان دفاعی، ظرفیت موشکی یا ابزارهای منطقهای صرفنظر کرد؟ این نیز سؤال دیگری است. و آیا طرف مقابل حاضر است در برابر این عقبنشینیها تضمین واقعی و قابلاجرا ارائه کند؟ این سؤال نیز باید روی میز باشد. به بیان دیگر، رفراندوم زمانی معنا دارد که مردم همه گزینهها را ببینند، نه اینکه تنها میان «جنگ» و «تسلیم» یکی را انتخاب کنند. در این میان یک واقعیت مهم دیگر نیز نباید نادیده گرفته شود؛ ایران اساساً برای مذاکره هزینه نداده است که بعداً گفته شود «چرا به میز مذاکره رفتیم؟» برعکس، بارها به میز مذاکره رفته و حتی در مقاطعی از مسیر مذاکره برای کاهش تنش و رسیدن به تفاهم استفاده کرده است. مسئله این است که طرف مقابل در همان زمان، گزینه نظامی را نیز روی میز نگه داشته است. در خرداد ۱۴۰۴، مذاکره در جریان بود و حمله انجام شد. در اردیبهشت ۱۴۰۵، مذاکرات پایان جنگ در جریان بود و حمله آمریکا به مواضع ایران انجام شد. در خرداد ۱۴۰۵ نیز در شرایطی که مذاکرات ادامه داشت، تهدید و حمله نظامی بار دیگر در کنار مسیر دیپلماتیک قرار گرفت. کنار هم گذاشتن این سه مقطع، نشان میدهد که مشکل اصلی را نمیتوان صرفاً با این گزاره توضیح داد که ایران «نمیخواهد صلح کند».
واقعیت بسیار پیچیدهتر است: در سیاست بینالملل، مذاکره و قدرت نظامی الزاماً دو نقطه مقابل یکدیگر نیستند. اتفاقاً در بسیاری از موارد، اعتبار دیپلماسی به پشتوانه قدرت بستگی دارد. مذاکرهکنندهای که میداند طرف مقابل هر لحظه میتواند تهدیدش را عملی کند و خودش هیچ امکان بازدارندگی ندارد، در مذاکره دست برتر ندارد. برعکس، مذاکرهکنندهای که پشتوانه ملی، اقتصادی، امنیتی و نظامی دارد، میتواند مذاکره کند، امتیاز بدهد، امتیاز بگیرد و در نقطهای که منافع ملی اقتضا نمیکند، میز را ترک کند.
تجربه ایران نیز بهروشنی نشان داده است که مذاکره بدون قدرت، الزاماً به صلح ختم نمیشود؛ گاهی حتی ممکن است در کنار فشار و عملیات نظامی قرار بگیرد. از همین رو، مسئله امروز ایران را نباید در قالب شعار «جنگطلبی یا صلحطلبی» خلاصه کرد. مسئله اصلی این است که چگونه میتوان همزمان از دیپلماسی استفاده کرد و امکان باجگیری نظامی از کشور را از بین برد. چگونه میتوان پای میز نشست، بدون آنکه طرف مقابل تصور کند ایران برای حفظ میز مذاکره حاضر به هر امتیازی است. و چگونه میتوان صلح را به معنای واقعی کلمه ساخت؛ صلحی که نه بر مبنای ترس، بلکه بر مبنای توازن قدرت شکل گرفته باشد.
پس پیش از آنکه از مردم پرسیده شود آیا حاضرند «۲۰ سال دیگر با قدرتهای بزرگ بجنگند»، یک سؤال مقدماتیتر باید پاسخ داده شود: آیا واقعاً انتخاب میان جنگ و مذاکره در اختیار ایران است؟
اگر در حالی که مذاکره جریان دارد، حمله رخ میدهد؛ اگر توافق در حال شکلگیری است و همزمان گزینه نظامی فعال میشود؛ و اگر حتی در روزهای مذاکره، تهدید به حمله ادامه دارد، دیگر نمیتوان همه مسئولیت جنگ را بر دوش انتخابهای ایران گذاشت.
ایران نه محتاج جنگ دائمی است و نه باید از مذاکره هراس داشته باشد. اما آنچه نباید از دست بدهد، قدرت انتخاب میان مذاکره، مقاومت و پاسخ متقابل است. دیپلماسی زمانی میتواند صلحآفرین باشد که طرف مقابل بداند عبور از میز مذاکره و رفتن به سمت تجاوز، برای او هزینهای سنگینتر از نشستن پشت همان میز خواهد داشت.
و این شاید مهمترین درس سه بار غافلگیرشدن پای میز مذاکره باشد: مسئله این نیست که چرا ایران مذاکره میکند؛ مسئله این است که چرا طرف مقابل تصور میکند میتواند همزمان مذاکره کند و حمله هم بکند.
اما فراتر از همه این بحثها، باید به زمانهای که این سخنان در آن بیان میشود نیز توجه کرد. کشوری که در میانه جنگ است، بیش از هر زمان دیگری به انسجام، اعتماد و وحدت ملی نیاز دارد و درست در چنین شرایطی، طرح دوباره دوگانههای تردیدآفرین درباره اصل مقاومت و مواجهه با دشمن، مصداق بارز وحدتشکنی، تردیدافکنی و خللآفرینی فکری در جامعه است. در هنگامهای که دشمن آشکارا به کشور حمله کرده و امنیت و تمامیت ارضی ایران در معرض تهدید است، پمپاژ این گزاره که اساساً نباید با «قدرتهای بزرگ» درگیر شد، نهتنها کمکی به حل مسئله نمیکند، بلکه میتواند محاسبات جامعه و حتی نیروهای درگیر در میدان را دچار اختلال کند.
اگر چنین سخنانی از سر خیانت و همراهی با دشمن نباشد، دستکم مصداق اتم و اکمل جهالت و نادانی سیاسی است؛ چراکه نمیتوان در میانه جنگ، با نادیده گرفتن رفتار متجاوز و حذف واقعیتهای صحنه، افکار عمومی را به تردید درباره اصل ایستادگی واداشت.
طرح دوباره ایده رجوع به رأی مردم درباره نسبت ایران با قدرتهای بزرگ، دوباره با یک صورتبندی آشنا همراه شده است: اگر قرار است کشور برای سالهای طولانی با قدرتهای بزرگ درگیر باشد، باید از مردم پرسید آیا چنین مسیری را میپذیرند یا نه. در این نگاه، مسئله اصلی به یک دوگانه ساده تقلیل پیدا میکند؛ مذاکره و صلح در یک سو و جنگ و تقابل در سوی دیگر. اما تجربه سالهای اخیر ایران نشان میدهد این دوگانه، دستکم در صورتبندی فعلی، با واقعیت میدان و دیپلماسی سازگار نیست. مسئله این نیست که ایران باید «با قدرتهای بزرگ بجنگد». هیچ عقل سیاسی و راهبردی، جنگ را بهعنوان هدف مطلوب سیاست خارجی تعریف نمیکند. مسئله این است که آیا صرفاً انتخاب ایران میان جنگ و صلح تعیینکننده نتیجه است یا رفتار طرف مقابل نیز در این معادله نقش دارد؟ و دقیقتر از آن، آیا میتوان مذاکره را چنان تصور کرد که گویی بهخودیخود ضامن امنیت و صلح است؟ واقعیت چند سال گذشته پاسخ روشنی به این پرسش داده است. در مقاطع متعددی، ایران در حال گفتوگو و مذاکره بوده، اما عملیات نظامی دقیقاً در همان فضایی رخ داده که مسیر دیپلماسی هنوز بسته نشده بود.
این مسئله بهویژه در تجربه مذاکرات هستهای و سپس گفتوگوهای مربوط به پایان جنگ قابل مشاهده است.
نخستین نمونه روشن، خرداد ۱۴۰۴ است. ایران و آمریکا پس از چند دور گفتوگوی هستهای در مسقط و رم، در آستانه دور ششم مذاکرات قرار داشتند. مقامهای عمانی حتی ۱۵ ژوئن را بهعنوان زمان برگزاری دور ششم در مسقط اعلام کرده بودند. با این حال، یک روز بعد از اعلام رسمی زمان مذاکرات، رژیم صهیونیستی حمله گسترده خود به ایران را آغاز کرد و دور ششم عملاً لغو شد. رویترز نیز گزارش داده است که مذاکرات هستهای عمان تنها یک روز پس از آغاز حمله اسرائیل لغو شد. این اتفاق، صرفاً یک حادثه جانبی نبود. حمله درست در زمانی رخ داد که یک مسیر دیپلماتیک فعال میان ایران و آمریکا وجود داشت و قرار بود گفتوگوها ادامه پیدا کند. حتی رئیسجمهور آمریکا در واکنشهای اولیه خود به حمله اسرائیل، همزمان از ضرورت بازگشت ایران به توافق و ادامه مسیر مذاکره سخن گفت. یعنی از یک سو عملیات نظامی آغاز شده بود و از سوی دیگر، ادبیات سیاسی واشنگتن همچنان از «توافق» و «مذاکره» صحبت میکرد. اما اگر این تجربه صرفاً یک استثنا بود، میشد آن را کنار گذاشت. مسئله آنجاست که در سال ۱۴۰۵ نیز الگوی مشابهی تکرار شد. پس از آغاز جنگ جدید در اسفند ۱۴۰۴ و برقراری آتشبس در فروردین ۱۴۰۵، ایران و آمریکا هفتهها از مسیر میانجیها و مذاکرات غیرمستقیم برای رسیدن به توافقی درباره پایان جنگ، تحریمها، تنگه هرمز و مسائل هستهای گفتوگو کردند. در اواخر اردیبهشت حتی گزارشهایی درباره نزدیکشدن دو طرف به یک تفاهم موقت منتشر شد. رویترز در ۲۶ مه گزارش کرد که تهران و واشنگتن بر سر چارچوبی برای تمدید آتشبس، ازسرگیری کشتیرانی در تنگه هرمز و کاهش بخشی از فشارهای اقتصادی به پیشرفتهایی دست یافتهاند؛ مذاکرات قرار بود برای رسیدن به توافق نهایی ادامه پیدا کند.
اما درست در همین فضای دیپلماتیک، ایالات متحده به اهدافی در جنوب ایران حمله کرد. گزارشها از حمله به قایقها و تأسیسات موشکی ایران در حالی منتشر شد که همزمان خبرهایی درباره پیشرفت مذاکرات پایان جنگ منتشر شده بود. یورونیوز نیز صراحتاً این رویداد را با عنوان «حملات در میانه مذاکرات» گزارش کرد.
چند روز بعد نیز تنش نظامی در شرایطی ادامه داشت که گفتوگوها هنوز بهطور کامل از بین نرفته بود. حتی در خردادماه، همزمان با مذاکرات، مقامهای آمریکایی از حملات جدید به ایران سخن میگفتند و دونالد ترامپ در همان مقطع از یک سو تهدید نظامی میکرد و از سوی دیگر میگفت مسیر توافق هنوز باز است. در ۱۰ ژوئن، ترامپ پس از حملات آمریکا به مواضع ایران اعلام کرد که حمله دیگری نیز انجام خواهد شد و همزمان مدعی شد ایران در مذاکرات در حال وقتکشی است؛ گزارش همان روز تأکید میکرد که میانجیها برای بازگرداندن مذاکرات به مسیر اصلی در تلاش بودند.
از این منظر، سخن گفتن از اینکه «چرا ایران با قدرتهای بزرگ میجنگد؟» بدون اشاره به رفتار طرف مقابل، یک حذف مهم از صورت مسئله است. ایران میتواند مذاکره کند، اما نمیتواند تصمیم طرف مقابل برای حمله را کنترل کند. مذاکره کردن نیز به این معنا نیست که طرف مقابل الزاماً به همان میزان به قواعد مذاکره متعهد است.
حتی در خرداد ۱۴۰۵، زمانی که دور تازهای از گفتوگوهای ایران و آمریکا در سوئیس آغاز شد، گزارشها نشان میداد که مذاکرات با وجود نشانههایی از پیشرفت، در سایه تهدیدهای مستقیم رئیسجمهور آمریکا جریان دارد. در همان روز نخست، مقامهای آمریکایی از تغییر رفتار ایران سخن گفتند و همزمان تهدیدهای صریح درباره حمله و تنگه هرمز مطرح شد. با این حال، کانال گفتوگو باز ماند و طرفهای میانجی برای جلوگیری از فروپاشی مذاکرات فعال بودند. بنابراین، اگر قرار است از تجربه سالهای اخیر نتیجهای برای سیاست خارجی ایران استخراج شود، نخستین نتیجه نباید این باشد که «مذاکره بیفایده است» و البته نباید این باشد که «مذاکره بهتنهایی کافی است». نتیجه واقعی چیز دیگری است: دیپلماسی بدون قدرت بازدارندگی، ضمانت امنیت ندارد. این همان نقطهای است که مفهوم «صلح» باید از یک شعار سیاسی به یک مسئله واقعی امنیت ملی تبدیل شود. کشوری که میخواهد مذاکره کند، باید توانایی رد کردن توافق نامطلوب را داشته باشد. کشوری که میخواهد از جنگ جلوگیری کند، باید هزینه جنگ را برای طرف مقابل بالا ببرد. و کشوری که در برابر تهدید نظامی، تمام ظرفیت دفاعی خود را کنار بگذارد به امید اینکه «دیپلماسی» به تنهایی امنیتش را حفظ خواهد کرد، عملاً قدرت تصمیمگیری خود را به طرف مقابل واگذار کرده است.
از همینجا میتوان به پرسش دوم درباره «رفراندوم» رسید. رجوع به مردم، فینفسه نه امر مذمومی است و نه مسئلهای که بتوان اصل آن را زیر سؤال برد. اما هیچ همهپرسی جدی و مسئلهمحوری نمیتواند بر مبنای یک دوگانه غیرواقعی طراحی شود. اینکه از مردم پرسیده شود «آیا میخواهید ۲۰ سال دیگر با قدرتهای بزرگ بجنگیم؟» اساساً پیشاپیش پاسخ مورد نظر را در صورت سؤال گذاشته است.
سؤال واقعی باید دقیقتر باشد: آیا مردم میخواهند کشورشان برای تأمین منافع ملی مذاکره کند؟ پاسخ به این سؤال بهاحتمال زیاد روشن است. اما آیا مردم میخواهند برای جلوگیری از جنگ، اهرمهای قدرت خود را کنار بگذارند؟ این دیگر سؤال متفاوتی است. آیا باید برای رسیدن به توافق، از حق غنیسازی، توان دفاعی، ظرفیت موشکی یا ابزارهای منطقهای صرفنظر کرد؟ این نیز سؤال دیگری است. و آیا طرف مقابل حاضر است در برابر این عقبنشینیها تضمین واقعی و قابلاجرا ارائه کند؟ این سؤال نیز باید روی میز باشد. به بیان دیگر، رفراندوم زمانی معنا دارد که مردم همه گزینهها را ببینند، نه اینکه تنها میان «جنگ» و «تسلیم» یکی را انتخاب کنند. در این میان یک واقعیت مهم دیگر نیز نباید نادیده گرفته شود؛ ایران اساساً برای مذاکره هزینه نداده است که بعداً گفته شود «چرا به میز مذاکره رفتیم؟» برعکس، بارها به میز مذاکره رفته و حتی در مقاطعی از مسیر مذاکره برای کاهش تنش و رسیدن به تفاهم استفاده کرده است. مسئله این است که طرف مقابل در همان زمان، گزینه نظامی را نیز روی میز نگه داشته است. در خرداد ۱۴۰۴، مذاکره در جریان بود و حمله انجام شد. در اردیبهشت ۱۴۰۵، مذاکرات پایان جنگ در جریان بود و حمله آمریکا به مواضع ایران انجام شد. در خرداد ۱۴۰۵ نیز در شرایطی که مذاکرات ادامه داشت، تهدید و حمله نظامی بار دیگر در کنار مسیر دیپلماتیک قرار گرفت. کنار هم گذاشتن این سه مقطع، نشان میدهد که مشکل اصلی را نمیتوان صرفاً با این گزاره توضیح داد که ایران «نمیخواهد صلح کند».
واقعیت بسیار پیچیدهتر است: در سیاست بینالملل، مذاکره و قدرت نظامی الزاماً دو نقطه مقابل یکدیگر نیستند. اتفاقاً در بسیاری از موارد، اعتبار دیپلماسی به پشتوانه قدرت بستگی دارد. مذاکرهکنندهای که میداند طرف مقابل هر لحظه میتواند تهدیدش را عملی کند و خودش هیچ امکان بازدارندگی ندارد، در مذاکره دست برتر ندارد. برعکس، مذاکرهکنندهای که پشتوانه ملی، اقتصادی، امنیتی و نظامی دارد، میتواند مذاکره کند، امتیاز بدهد، امتیاز بگیرد و در نقطهای که منافع ملی اقتضا نمیکند، میز را ترک کند.
تجربه ایران نیز بهروشنی نشان داده است که مذاکره بدون قدرت، الزاماً به صلح ختم نمیشود؛ گاهی حتی ممکن است در کنار فشار و عملیات نظامی قرار بگیرد. از همین رو، مسئله امروز ایران را نباید در قالب شعار «جنگطلبی یا صلحطلبی» خلاصه کرد. مسئله اصلی این است که چگونه میتوان همزمان از دیپلماسی استفاده کرد و امکان باجگیری نظامی از کشور را از بین برد. چگونه میتوان پای میز نشست، بدون آنکه طرف مقابل تصور کند ایران برای حفظ میز مذاکره حاضر به هر امتیازی است. و چگونه میتوان صلح را به معنای واقعی کلمه ساخت؛ صلحی که نه بر مبنای ترس، بلکه بر مبنای توازن قدرت شکل گرفته باشد.
پس پیش از آنکه از مردم پرسیده شود آیا حاضرند «۲۰ سال دیگر با قدرتهای بزرگ بجنگند»، یک سؤال مقدماتیتر باید پاسخ داده شود: آیا واقعاً انتخاب میان جنگ و مذاکره در اختیار ایران است؟
اگر در حالی که مذاکره جریان دارد، حمله رخ میدهد؛ اگر توافق در حال شکلگیری است و همزمان گزینه نظامی فعال میشود؛ و اگر حتی در روزهای مذاکره، تهدید به حمله ادامه دارد، دیگر نمیتوان همه مسئولیت جنگ را بر دوش انتخابهای ایران گذاشت.
ایران نه محتاج جنگ دائمی است و نه باید از مذاکره هراس داشته باشد. اما آنچه نباید از دست بدهد، قدرت انتخاب میان مذاکره، مقاومت و پاسخ متقابل است. دیپلماسی زمانی میتواند صلحآفرین باشد که طرف مقابل بداند عبور از میز مذاکره و رفتن به سمت تجاوز، برای او هزینهای سنگینتر از نشستن پشت همان میز خواهد داشت.
و این شاید مهمترین درس سه بار غافلگیرشدن پای میز مذاکره باشد: مسئله این نیست که چرا ایران مذاکره میکند؛ مسئله این است که چرا طرف مقابل تصور میکند میتواند همزمان مذاکره کند و حمله هم بکند.
اما فراتر از همه این بحثها، باید به زمانهای که این سخنان در آن بیان میشود نیز توجه کرد. کشوری که در میانه جنگ است، بیش از هر زمان دیگری به انسجام، اعتماد و وحدت ملی نیاز دارد و درست در چنین شرایطی، طرح دوباره دوگانههای تردیدآفرین درباره اصل مقاومت و مواجهه با دشمن، مصداق بارز وحدتشکنی، تردیدافکنی و خللآفرینی فکری در جامعه است. در هنگامهای که دشمن آشکارا به کشور حمله کرده و امنیت و تمامیت ارضی ایران در معرض تهدید است، پمپاژ این گزاره که اساساً نباید با «قدرتهای بزرگ» درگیر شد، نهتنها کمکی به حل مسئله نمیکند، بلکه میتواند محاسبات جامعه و حتی نیروهای درگیر در میدان را دچار اختلال کند.
اگر چنین سخنانی از سر خیانت و همراهی با دشمن نباشد، دستکم مصداق اتم و اکمل جهالت و نادانی سیاسی است؛ چراکه نمیتوان در میانه جنگ، با نادیده گرفتن رفتار متجاوز و حذف واقعیتهای صحنه، افکار عمومی را به تردید درباره اصل ایستادگی واداشت.
تیتر خبرها



